محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )

422

در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )

خطبه 31 طلحه و زبير « لا تلقينّ طلحة ، فإنّك إن تلقه تجده كالثّور عاقصا قرنه ، يركب الصّعب و يقول هو الذّلول ، و لكن الق الزّبير ، فإنّه ألين عريكة ، فقل له يقول لك ابن خالك : عرفتني بالحجاز و أنكرتني بالعراق ، فما عدا ممّا بدا . » ترجمه با طلحه ، ديدار مكن ؛ زيرا در برخورد با طلحه ، او را چون بزى وحشى مىيابى كه شاخش را تابيده و آماده نبرد است ؛ سوار بر مركب سركش مىشود و مىگويد ، رام است . بلكه با زبير ديدار كن كه نرم‌تر است . به او بگو ، پسر دايى تو مىگويد : در حجاز مرا شناختى و در عراق مرا نمىشناسى ؛ چه شد كه از پيمان خود بازگشتى ! واژه‌شناسى عاقصا قرنه : بزى كه شاخهايش از پشت پيچ خورده باشد و در اين جا به معناى غرور و تكبر است .